




تا باغ شقايق
اى خون اصيلت به شتك ها، ز غديران
افشانده شرف ها، به بلنداى دليران
جارى شده از كرب و بلا آمده و آنگاه
آميخته با خون سياووش در ايران
تو اختر سرخى كه به انگيزه تكثير
تركيد بر آيينه ى خورشيد ضميران
اى جوهرِ سرداريِ سرهاى بُريده!
وى اصل نميرندگيِ نسلِ نميران!
خرگاه تو مى سوخت در انديشه تاريخ
هر بار كه آتش زده شد بيشه شيران
آن شب چه شبى بود كه ديدند كواكب
نظم تو پراكنده و اردوى تو ويران
و آن روز كه با بيرقى از يك سرِ بى تن
تا شام شدى قافله سالارِ اسيران
تا باغ شقايق بشوند و بشكوفند
بايد كه زخون تو بنوشند كويران
تا اندكى از حق سخن را بگزارند
بايد كه به خونت بنگارند دبيران
حدِ تو رثا نيست، عزاى تو حماسه است
اى كاست شأنِ تو، از اين معركه گيران
شعر از : شادروان " حسین منزوی"