عباس ناصری کاریکاتوریست خوش ذوق بجنوردی از چهارشنبه قبل تا یک هفته نمایشگاهی از آثار چاپ شده در مجلات و نشریاتش را به صورت مجزا و در یک مجموعه در نگارخانه مجتمع گلشن بجنورد به معرض نمایش گذاشته . از من در خواست کرد تا در وبلاگ اطلاع رسانی کنم .من هم به دیده منت اطاعت امر کردم . اگر دوست دارید بیشتر با عباس آشنا بشید و نمونه کارهاشو ببینید به سایت پرانتز کارتون به آدرس : http://www.parantezcartoon.blogfa.com/ مراجعه کنید .
عباس جان دمت گرم و خسته نباشید .
+ نوشته شده در جمعه
1386/04/29ساعت
11 PM  توسط مهران رحمانی
|
خیلی خوبه چیزائی رو که دوست داری بخونی رو ببینی .
خیلی خوبه چیزائی رو که دوست داری ببینی رو بخونی .
مدتیه که زود خسته میشم . انگیزه رو در خودم حس میکنم ولی پای کار که میرسم سستی میاد سراغم . نمی دونم شاید عادت کردم که در شرایط سخت و غیر عادی و بدون امکانات کارهام و پیش ببرم . و یا شایدم دلیلش این باشه که مدتهاست کارهای سفارشی انجام دادم و پای دلم ننشستم تا ببینم اون بیچاره چی میخواد . سه چهار سالی میشه که کار دلی انجام ندادم .چند سال کار در اداره ارشاد من و از دلم دور کردکه خودمو خلاص کردم از کارمندی . و بعدش هم صدا وسیما و تلویزیون که فکر میکردم شاید فرجی حاصل کنه بر این افسردگی .... . دلم لک زده برای یک کار مستند اجتماعی محض به دور از دغدغه شورای بازبینی و ارزیابی و ... دلم برای یک فیلم کوتاه تجربی که تمام فکرای عجیب و غریبمو بتونم توش حل کنم و کسی نباشه که سرزنشم کنه که اینجای فیلمت بد آموزی داره .اونجاش خط فرضی رو غیر کلاسیک شکستی ، نماهات غیر معمولن ، فلان سکانسش به درد بیننده عام نمی خوره ، پر میزنه . ترس از سانسور خودمو دچار خود سانسوری کرده . سوژه فراوونه ولی غیر قابل پخش ... خنده داره .... منی که همیشه منتقد سر سخت این روش بودم و هنوز هم ادعاشو دارم . خودم خودمو سانسور میکنم ... به کارهائی که در تلویزیون انجام دادم افتخار میکنم... نه که بدم بیاد ..برای تک تکشون فکر خرج کردم و زحمت کشیدم... ولی چند تا سوژه آزاد مدتهاست گیر کرده زیر گلوم و داره خفه ام میکنه ... نه که امکانات شو نداشته باشم . نه ، شکر خدا الان همه چیز به صورت شخصی و خصوصی و نه دولتی ( آخه من یه نیمه شرکت سینمائی هم به اتفاق دوستان راه انداختم ) دم دستمه ولی چرا بخت این سوژه ها باز نمیشه خودمم نمی دونم ...گفتم ، بهترین کارهامو در شرایط بد بختی و با مشکلات فراوان کار کردم شاید دلیل اصلی این بی حوصله گی امکاناتی که دم دستمه و من بهشون عادت کردم ... همیشه فکر میکردم که اگه فلان دوربین و داشتم ...اگه فلان میکروفون رو داشتم... اگه فلان ست تدوین و داشتم ..فلان میکردم و بهمان ... ولی حالا که دارم ...هیچ . حتی همین دو سه تا مستندی رو که در سازمان کار کردم و خوشبختانه موفق هم بود و یکیش تو جشنواره صدا وسیما جایزه برد و چند تائی هم از شبکه های سراسری پخش شد ، هم کار گشا نشد و راضیم نکرد . نمی دونم چه مرگمه ... شاید یکی از دلایلش هم این باشه که در این شهر واقعا چیزی به اسم هنر فیلمسازی وجود نداره تا من و امثال منو به وجد بیاره برای کار کردن تجربی ، رقابت ، خود نشون دادن و یا هر چیز مثبت یا منفی دیگه. ......تلویزیون که تکلیفش مشخصه اونجا من و امثال من داریم بصورت کاملا حرفه ای امرار معاش میکنیم فقط همین ...
در هر صورت مدتیه که خودمو دارم گول میزنم .... ولی دعا کنید امسال یک فیلم مستقل داستانی رو که چند ساله دارم روش کار میکنم و بسارم . بی خیال که جائی پخش میشه یا نه . .. البته موضوع خیلی خفنی نداره ... درباره یک معلم بخت برگشته فراموش شده است ...... باید خودمو خلاص کنم ... اونقدر بازنویسی کردم و نساختمش که یواش یواش حالم و بد کرده ....شبا کابوس اون معلمه رو میبینم .....
خب بگذریم ... چند روزیه که وبلاگ گردی رو شروع کردم و با برو بچه هائی آشنا شدم که از جنس خودمن ولی جوونتر . آزادتر . پرشور تر . سرشار از انرژی و استعداد ناب که میشه از مطالب ، عکسها و آثارشون به این نکته پی برد . با خوندن ودیدن آثار و مطالبشون در خودم احساس سر خوشی میکنم وخاطراتم پر میکشه به دوران گذشته . احساس سر زنده گی بهم دست میده از خوندن و دیدن مطالب قشنگ و پر محتواشون . من و یاد سالهای پیش که در مشهد . سنندج .وتهران در جلسات نقد و اکران فیلم ، در ساخت و تولید فیلمهای کوتاه تجربی ، به سر و کله زدن و کل کل کردن با دوستان و رقیبان هنری و جلسات مختلف هنری که شرکت میکردم و دوستانی داشتم از جنس هنر و سینما میندازه . یاد انجمن سینمای جوان مشهد و دوستان فیلمبازم در سالهای 72-73 به خیر . یاد مرکز آموزش فیلمسازی اسلامی ( باغ فردوس ) و انجمن سینمای جوان تهران و کرج و سنندج 76-1374 به خیر - واقعا روزگار خوب و خوشی داشتیم . ولی نمی دونم چرا در شهر خودم بجنورد با تموم سعی و تلاشی که من و چند تن از دوستانم کردیم این جلسات پا نگرفت و ادامه پیدا نکرد . دلم لک زده برای همچون جلساتی .خیر سرمون امسال دفتر انجمن در بجنور دایر شد که یکی از آرزوهای دیرین من بود و من فکر میکردم که با پا گرفتن این انجمن جوونهای علاقه مند جمع میشن و مانند دیگر دفاتر انجمن سینمای جوان کشور فعالیتهای آنچنانی راه میافته و ما هم میتونیم هر از چند گاهی بریم تو جلسات و حالی کنیم و بهره ای ببریم هر چند که دیگه سنمون از 35 گذشته و جوونی رو پشت سر گذاشتیم .... ولی هیچی به هیچی ...انگار نه انگار که در این شهر انجمنی هست .... نمی دونم جوونهای این شهر چرا در مورد این رشته های هنری اینقدر بی انگیزه و بی بخارن ؟ .....واقعا مسئولین این شهر چرا فکری برای این رشته ها نمی کنن ؟ .... بابا به خدا اینجا مرکز یک استان شده نا سلامتی ...یه نگاهی به دیگر استانها بیاندازید ، اون همه انرژی و پویائی و فعالیت در شهرهای دیگه رو با این رخوت و کندی وسستی مقایسه کنید ... مسئولین محترم هنری استان وا.. به خدا دلیل این همه رخوت و سستی عدم مدیریت صحیحه ..اینکه این رشته های هنری در این استان صاحب ندارن ... کسانی که دارن این انجمن رو میگردونن این کاره نیستن ، من حاضرم با تمامی این دوستان عزیز بشینم و ثابت بکنم که اینها در عمرشون حتی 4 تا فیلم خوب هم ندیدن چه برسه به اینکه با روش مدیریت تولید یک اثر هنری آشنا باشن و یا اینکه بدونن برای برپائی جلسات آموزشی ، اکران فیلم ، نقد فیلم و و و چه راهکارهائی وجود داره ....آقا خواهشن لااقل یکی از فارغ التحصیلهای سینمای جوان رو در انجمن بزارین که ساز و کار رو بشناسه و بدونه که در دیگر دفاتر چه فعالیتهائی انجام میشه .... دوستانی که دارن بدون تجربه قبلی زحمت انجمن رو میکشن احترامشون واجب ، ولی قبول کنید که مدیریت اینچنین انجمنهائی علاوه برداشتن تجربه و آشنائی با فنون و قوائد فیلمسازی و عکاسی ،کمی تدبر و کار بلدی را نیز میطلبد .
بی خیال .، به قول گفتنی : آنچه که به انجام نرسد فریاد است .... می خوام در اینجا دوستای جدیدمو معرفی کنم : از مرتضی کاظمی نیا در ساری بگم که پویاست و جوون و پر از انرژی و استعداد ، گرافیسته . فیلم میسازه و تدوین میکنه . عکس میگیره و تئاتر کار میکنه . خودتون برین تو وبلاگش بهتر میشناسیدش . از حمید خان بهادری بگم که قشنگ مینویسه ، زیبا میبینه .، تصویر برداری میکنه و فیلم میسازه و اونطور که دوست داره با زندگیش حال میکنه .از محمد یوسفی بگم که درد و دلاشو تو وبلاگش جمع کرده و دغدغه سینما داره و تدوین میکنه . از آرمان شهمیری، مهدی ، مانی ، الهام ، شیوا، ایرج ، اشکان و... که همگی جوونن و عاشق هنر و فرهنگ این مملکت .عکاسی میکنن ،مطلب مینویسن و زندگی میکنن . کاشکی چند نفر مثل این عزیزان هم در بجنورد بودن و فعالیت میکردن ... ....افسوس ....
خوشحالم که با این عزیزان آشنا شدم و دعوت میکنم از تمامی دوستانم در بجنورد و استان خراسان شمالی که حتما به دیدن این وبلاگها برن و استفاده کنن . از مسئولین هنری و اعضای محترم انجمن سینمای جوان بجنورد هم دعوت میکنم که به این وبلاگها و دیگر سایتهای مرتبط سری بزنن و ببینن که جوونها در دیگر شهرها چه میکنن و ما چه نمی کنیم .
یک پیشنهاد برای دوستان جدید در دنیای مجاز .
فکر میکنم بتونیم انجمنی رو دایر کنیم که در یک شب بخصوص بتونیم در انجمن با هم گپ بزنیم و از طریق چت با هم در دنیای مجاز تبادل نظر کنیم و گل بگیم و گل بشنویم . یک انجمن دوستانه در ارتباط با دنیای عکس و تصویر و هنر . نظرتون چیه . اگه موافقین کسی که بلده این انجمن و دایر کنه به بقیه هم اطلاع بده .. من که متاسفانه تو اینترنت و کامپیوتر عربم ... منتظر میمونم
خیلی حرف زدم . ولی کلمات پشت سر هم اومد .چاره ای نبود. قصدم از این پست فقط معرفی دوستان جدید بود ولی درد ودلم باز شد .... .ببخشیدکه وقتتون رو گرفتم...
همگی شاد باشید و پیروز
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/27ساعت
2 AM  توسط مهران رحمانی
|
+ نوشته شده در شنبه
1386/04/23ساعت
11 PM  توسط مهران رحمانی
|
+ نوشته شده در جمعه
1386/04/22ساعت
7 PM  توسط مهران رحمانی
|
این چند عکس تنها عکسهای تقریبا بدرد بخوریه که در اون عملیات انتحاری از عکسهای پروژه باقی موند . در هر صورت لنگه کفش هم در بیابان نعمتی است . (حالا چه ربط به موضوع داره نمی دونم .) ...




+ نوشته شده در جمعه
1386/04/22ساعت
6 PM  توسط مهران رحمانی
|

گلایه نامه غریب نام فیلم داستانی جدیدی است که در روز جمعه ۱۵/۴/۱۳۸۶ در امام زاده ای در روستای گیفان از توابع بجنورد به تهیه کنندگی سید مصطفی مرتضوی و کار گردانی حسن عابدی کلید خورد . من در این پروژه افتخار داشتم تا در کنار گروه تولید به عنوان مشاور کارگردان و در آینده نیز در مقام تدوین گر حضور داشته باشم.
پروژه سنگین و از لحاظ کاری مشکلی بود که به یاری خدا در عرض ۵ روز توانستیم تصویر برداری کار را انجام بدیم . اوایل که به فیلمنامه نگاه میکردم فکر نمی کردم که در اجرا و مراحل تصویر برداری با این همه مشکل روبرو بشیم ولی لوکیشنی که انتخاب کرده بودیم و حجم کار در شب و نبودن برق درآن منطقه کلی برای ما باعث زحمت شد تا آنجا که مجبور شدیم بعضی از صحنه های شب را در روز تصویر بگیریم در هر صورت تصویر برداری تموم شد و کلی خاطرات خوب وجالب برامون به یادگار گذاشت . گروه خوبی داشتیم . کلی خوش گذشت و تجربه بسیار خوبی بود . بچه های گروه تا اونجا که تونستن مایه گذاشتن و انصافا هم تا اینجای کار به مدد تجربه و مهارت دوست خوبم داوود کرمی در مقام مدیر تصویر برداری و حامد ظریفیان پلانهای خوش رنگ و بسیار زیبائی رو تونستیم ثبت کنیم . از لحاظ صدا هم کم و کسری نداشتیم از صدابرداری بسیار ماهرانه و حرفه ای امیر بیاتی که بگذریم باید از اخلاق حرفه ای و طنازی امیر بگم که به همراه پیر گروه آقای منوچهر بهروج ( عمو منوچ ) بمب خنده گروه بودند و کلی انرژی مثبت به گروه تزریق میکردند.

و اما آقای منوچهر بهروج : بازیگرپیشکسوت تلویزیون . سینما و صد البته تئاتر کشور که سالهاست در این زمینه فعالیت حرفه ای دارد و در این کار به دعوت حسن جواب مثبت داد و ما افتخار داشتیم تا در کنار این عزیز فیلم رو تصویر برداری کنیم . از طنازی و شوخ طبعی و مهارت در بازیگری این عزیز نیز هر چه بگم کم گفتم . عمو منوچ در طول کار کاری کرد که فکر کنم تا آخر عمر بچه های گروه حضورش را در فیلم فراموش نمی کنند. ( منوچ .....تمام .)

خلاصه روزهای شیرینی را در طول این چند روز تجربه کردیم که جای همگی شما خالی و حالامن ماندم با ماحصل تلاش چند روزه و بسیار مشکل گروه تولید این فیلم کوتاه داستانی برای تدوین که امیدوارم بتونم از عهده کار بر بیام .
ولی تلخ ترین اتفاق امروز برام رخ داد . از پشت صحنه ، صحنه و از همه مهمتر مناظر واتفاقات پیش امده این پروژه کلی عکس تهیه کرده بودم ( حدود 350 فریم ) ولی متاسفانه امروز که داشتم از کارت ذخیره به کامپیوتر منتقل میکردم با هنگ کردن کامپیوتر حدود 280 عکس پرید و پاک شد . بد جوری ضد حال خوردم . در بین عکسها عکسهای خوبی داشتم که می خواستم در وبلاگ بزارم . حیف شد . کلی خورد تو ذوقم .حالا موندم جواب بچه ها رو چی بدم .
و اما نتیجه گیری اخلاقی و یک نصیحت :
اشتباه من در این بود که تمام عکسها رو از کارت حافظه دوربین پاک کردم که با هنگ کردن کامپیوتر تمامی فایلهائی که منتقل نشده بود پاک شد . از این به بعد قول میدم که به جای عمل شنیع paste / cut همون paste / copy رو انجام بدم که حداقل فایلهام در کارت حافظه دوربین بمونه . اینو نوشتم که شما دیگه اشتباه منو تکرار نکنین . فعلا که علی مونده و حوضش . ولی خدائیش عکسها حیف شد .چند تا از عکسها فوق العاده شده بود . حیف ....
+ نوشته شده در جمعه
1386/04/22ساعت
3 PM  توسط مهران رحمانی
|

امشب با یکی از دوستان که در تهران زندگی میکنه بصورت تلفنی گپی داشتم . خیلی شاکی بود از این که چرا در سیمای محلی خراسان شمالی و رادیو یک ریز آهنگ هاو تصاویر کرمانجی و ترکمنی و ... پخش میشه و اگر کسی ندونه و کسائی که با این استان آشنائی ندارن فکر میکنن که این استان ترکمن نشین و یا کرد نشینه و این گلایه رو از من و وبلاگم هم کرد که تو هم فقط داری از ترکمن ها مطلب میزاری و غیره ...البته باید به این نکته توجه کرد که جمعیت غالب استان خراسان شمالی رو جماعت کرد زبان ( کرمانج ) تشکیل میدن و بعد از اون ترکها و ترکمن ها و تات و عده قلیلی هم بلوچ که البته بیشتر این عزیزان با زبان رسمی کشور تکلم می کنن . برنامه هائی هم که از طریق صدا و سیما پخش میشه با توجه به جمعیت غالب برنامه ریزی میشه و طبیعیه که از فرهنگ فلوکلور این استان استفاده بشه .
و اما این که چرا من مدتیه تمام عکسهام و بیشتر مطالبم در باره منطقه جرگلان و ترکمن هاست این به علاقه خودم به این منطقه و مردم خونگرم مهربان پر تلاش و زحمت کش جرگلان بر میگرده و این که مدتهاست در این منطقه به تحقیقات کوچکی دست زده ام و در طی این مدت هم چندین فیلم مستند و تعدادی عکس در این منطقه بکر و سرشار از سوژه تهیه کرده ام که معتقدم هنوز خیلی جای کار داره .و چون فعلا با این منطقه دست اخوت بسته ام پس طبیعیست که مطالب و عکسهام هم در باره این منطقه باشه . ولی انشاءالله در اولین فرصت سراغ دیگر قومیتها و فرهنگهای دیگر این استان هم خواهم رفت . ولی فکر نمی کنم به این زودی جرگلان دست از سر من و یا بالعکس من دست از سر جرگلان بردارم .
در هر صورت جمعه به اتفاق جمعی از دوستان برای تصویر برداری یک فیلم داستانی راهی روستای گیفان هستیم که یکی از روستا های مرز نشین این استانه که با زبان تاتی تکلم میکنن . ژس قول میدم در هفته بعد لا اقل کمی در باره این فیلم صحبت کنم . در پستهای بعد حتما در باره این فیلم عکس و گزارش خواهم نوشت .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/04/14ساعت
0 AM  توسط مهران رحمانی
|
امروز عزمم رو جزم کردم تا در باره فیلم مستند جدیدی که در حال تهیه اش هستیم " زمزمه سکوت "که در پستهای قبلی با استفاده از عکسها اشاره ای به این فیلم کردم مطلب بنویسم . ولی بهتر دیدم قبل از هر چیز باز تشکری داشته باشم از دوست عزیزی که با حمایتهای معنوی بارها به من و خیلی از دوستان برای شکل گیری یک کار فرهنگی در منطقه جرگلان کمکهای بی دریغی کرده .

گویا هر کس در منطقه جرگلان بجنورد بخواهد کاری فرهنگی انجام دهد سر نخ و انتهای نخ و گره های بیشمار این کلاف به دست توانای دکتر غیادی حل خواهد شد . مردی که سالهاست خود و خانواده خود را وقف این منطقه محروم از خاک میهنمان کرده و با طبابت ( پزشک دهکده ) خدماتی بسیار برای ترکمنهای جرگلان انجام داده . خدمات این مرد بزرگ تنها در حوزه طبابت محدود نیست ایشان با جدیت و پشتکاری بی نظیر با پشت سر گذاشتن خیلی از مشکلات توانست به کمک چند تن دیگر علاوه بر شناساندن فرهنگ اصیل ترکمنان این منطقه خدماتی گرانبها در حوزه پرورش اسب اصیل ترکمن انجام دهد که این خود حدیث مفصلی دارد که انشا... در اولین فرصت و با جمع اوری اطلاعات و عکس در باره این جریان مطلبی خواهم گذاشت .

این بار نیز گروه سازنده مستند مذکور بدون حضور دکتر غیادی در منطقه جرگلان از لطف و بزرگواری ایشان بهره مند شد که من در این جا از ایشان و برادر زاده های بزرگوارشان آقا کمال و غفار عزیز کمال تشکر را دارم و امیدوارم بتوانم روزی لطف این عزیزان را جبران کنم .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/13ساعت
9 PM  توسط مهران رحمانی
|
کجای این جنگل شب پنهان شدی ؟ خورشیدکم !
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی؟ چکاوکم !
چرا به من شک میکنی ؟ من که منم برای تو !
لب ریزم از عشق تو و سر شارم از هوای تو !
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو ؟
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو ؟

گریه نمی کنم !نرو ! بغض نمی کنم ! بشین !
حرف نمیزنم ! بمون ! آه نمی کشم !ببین !

سفر نکن خورشیدکم ! ترک نکن منو ! نرو!
نبودنت مرگ منه ! راهی این سفر مشو !
نذار که عشق من و تو ، اینجا به آخر برسه !
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه!
نوازشم کن و ببین ، عشق میریزه از صدام !
صدام کن و ببین که باز ، غنچه میدن ترانه هام !
اگر چه من به چشم تو ، کمم ! قدیمی ام ! گمم !
آتش فشان عشقم و دریای پر تلاطمم!

گریه نمی کنم !نرو ! بغض نمی کنم ! بشین !
حرف نمیزنم ! بمون ! آه نمی کشم !ببین !
ترانه از : استاد ایرج جنتی عطائی
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/04/12ساعت
10 PM  توسط مهران رحمانی
|
چند نما از کودکان تراکمن منطقه جرگلان بجنورد .این کودکان از حالا تحت تعلیم مادران خویش نقشهای زیبای فرشهای اصیل ترکمنی را در سینه حفظ خواهند کرد تا خود در آینده این اسرار را به نسلهای بعد منتقل کنند.



+ نوشته شده در سه شنبه
1386/04/12ساعت
8 PM  توسط مهران رحمانی
|
خارجی / روز / خیابانی از خیابانهای یک شهر شلوغ
چهار راهی درتقاطعی عریض - پل عابر پیاده ای دو سوی خیابان را به هم متصل کرده است - چراغ راهنمائی که فقط دو رنگ قرمز و سبزو ثانیه شماری را در خود جای داده است - چراغ راهنمائی قرمز است و تمام ماشینها در دو سوی چهار راه با نظم وترتیب خاصی منتظرسبز شدن چراغ مانده اند - عابران پیاده با نظم و ترتیب به نوبت از راست به چپ از پل عابر پیاده در حال عبورند - چراغ قرمز - رانندگان با بی صبری به ثانیه شمار چراغ راهنمائی که هر لحظه به صفر نزدیک میشود چشم دوخته اند - مردی معلول سوار بر ویلچربا ته ریشی بر صورت و چفیه ای برروی پاها پا به آرامی به چهار راه و خط کشی عابر پیاده نزدیک می شود - پلیس راهنمائی با نیم نگاهی به چراغ راهنمائی و ثانیه شمار به آرامی سوت را به دهانش نزدیک می کند - ثانیه شمار : 12-11-10-9 - پلیس مرد معلول را میبیند و با نگرانی به چراغ نگاه می اندازد - ثانیه شمار : 5-4-3 - رانندگان با گرفتن کلاج دنده را بر روی یک قرار میدهند و آماده حرکت میشوند - چراغ سبز میشود - ماشینها کلاج را رها میکنند - پلیس به ناگاه و با عجله بر سوت میدمد و با دست به رانندگان علامت ایست میدهد - ماشین ها با عجله می ایستند - پلیس با دست به معلول اشاره میکند تا از خیابان عبور کند - صدای بوق ماشینها در فضا طنین انداخته است - مرد ویلچری به آهستگی از خیابان عبور میکند -تعدادی از رانندگان با عصبانیت از ماشین پیاده شده و به پلیس اعتراض میکنند - ثانیه شمار چراغ سبز 20-19-18-17 - رانندگان با ناراحتی و اضطراب به ثانیه شمار مینگرند - افراد پیاده در حال عبور از پل با نگرانی به پائین می نگرند - پلیس رانندگان معترض را به آرامش دعوت میکند - ثانیه شمار : 10-9-8-7 - رانندگان با اعتراض داخل ماشین ها می پرند و آماده حرکت میشوند - کلاجها فشرده میشوند - دنده ها به حرکت در می آیند - ثانیه شمار 3-2-1- مرد معلول به انتهای خیابان میرسد - کلاجها رها میشوند - چراغ قرمز - سوت پلیس - ایست - رانندگان با ناراحتی با صدای بوق و سر و صدا و کلماتی مبهم و نا مفهوم به پلیس و مرد ویلچر سوار اعتراض میکنند - عابرین پیاده با پوزخند از پل عابر پیاده با نظم و ترتیب عبور میکنند - حالا مرد ویلچر سوار به آنسوی پل رسیده است - به آرامی و خونسردی کامل از ویلچر پیاده میشود و بر روی دو پای خود می ایستد - عینکی دودی را از جیبهای خود بیرون آورده و بر چشم می زند - با دو دست گرد و خاک و غبار لباسهای خود را می تکاند و به آرامی و بر خلاف جریان عبور عابرین پیاده از پل عابرپیاده به بالا می رود - عده ای با اکراه از مقابل او به کنار می روند - عده ای به او توجه نمی کنند و با تنه ای به راه خود ادامه می دهند - رانندگان معترض با حیرت و تعجب به وسط چهار راه آمده و با چشم عبور مرد را دنبال میکنند - سوت از دهان پلیس بر روی آسفالت خیابان می افتد - در نمائی باز کل صحنه را در یک تابلو داریم که مرد بر خلاف عبور مردم از پل عابر پیاده میگذرد - در نمائی باز تر از بالا کل شهر با همهمه هائی نا مفهوم و صدای بوق وسر و صدای ماشینها به آرامی در سیاهی گم میشود .
پایان
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/04/12ساعت
8 PM  توسط مهران رحمانی
|
در مسیر ضبط مستند " زمزمه سکوت و در جای جای منطقه جرگلان خراسان شمالی تا استان زیبای گلستان و بندر ترکمن مناظر بسیار بدیعی چشم را نوازش میکرد که من سعی کردم در فرصت های پیش آمده در حد توان این تصاویر را بر صفحه دیجیتال دوربین ثبت کنم . در طول این مسیرغروبهای بسیار زیبائی را شاهد بودیم و این چند عکس یادگاری است از این غروبهای بسیار جذاب :




+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/10ساعت
11 PM  توسط مهران رحمانی
|
این هم چند عکس ناقابل تقدیم به طبیعت دوستان گرامی که در جریان تصویر برداری مستند " زمزمه سکوت " گرفته شد .



+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/10ساعت
11 PM  توسط مهران رحمانی
|
روز جمعه به اتفاق خانواده به روستای میرزاحسنلو زادگاه پدرم رفتیم و در باغی که روزگاری متعلق به اون خدا بیامرز بود و در دوران بیماریش به دلیل مشکلات مالی متاسفانه از دستش دادیم مهمان بودیم. دیدن این باغ . درختان گردوی کهنسال . آن سپیدال های بلند ووو ... بدون حضور پدر بد جوری من رو هوائی کرد .
میرن آدما از اونا فقط یادگاریشون به جا میمونه .
بابا جون روحت شاد . از اون بالا هوای ما رو داشته باش . این عکسها عکسهای درختای گردوئیه که با دستای خودت کاشته بودی . ببین خیلی بزرگ شدن . این گلها هم جای قدمهای مهربونت روئیدن . خیلی قشنگن نه ؟
الهی که هر جا هستی از دست ما خشنود باشی و من شیطون و بازیگوشو حلال کنی ....


+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/03ساعت
0 AM  توسط مهران رحمانی
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/04/03ساعت
0 AM  توسط مهران رحمانی
|